مرا رها کردي؟
مرا به مسلخ سلاخان
رها چرا کردي؟
مرا که رام تو بودم
اسير دام تو بودم
من در آئينه رخ خود ديدم و به تو حق دادم.
آه مي بينم،
تو به اندازه تنهايي من خوشبختی...
من به اندازه زيبايي تو غمگينم.
چه اميد عبثي
من چه دارم که تو را درخور؟
هيچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ.
تو همه هستي من هستي.
تو همه زندگي من هستي.
تو چه داري؟ همه چيز.
تو چه کم داري؟ هيچ.

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشک هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با ناگفته به خود آبرو دهم.
دنيا را بد ساخته اند:
کسي را که دوست داري، تو را دوست نميدارد.
کسي که تو را دست دارد،تو دوستش نداري.
و کسي که تو را دوست دارد و تو نيز دوستش داري، به رسم و آيين هرگز به هم نميرسيد.
اين رنج است.زندگي يعني اين!
(دکتر شريعتي)
خوشبختي ما در سه جمله است: تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم! حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا (دكتر شریعتی)
اگر صادق و يک رنگ هستي و ممکن است ديگران فريبت دهند، تو همواره صادق و مهربان باش.
هر آنچه ساليان سال اندوخته اي ،ممکن است فردي در يک لحظه ويران کند. تو همواره در حال ساختن باش.
بهترين چيزي را که در توان داري هديه کن.حتي اگر کوچک باشد.تو همواره بهترين ها را هديه کن. در آخر در مي يابي هر آنچه هست ميان تو و خداي توست.
دوست داشتن کاري است آموختني... و همه رنج آموختن را نمي برند.(جبران خليل جبران)
یک داستان زیبا.وقت کردین حتما بخونین.
چگونه ديويد و لي لي به هم ملاقات کردند...
چندين سال قبل خانواده محترمي به آپارتمان طبقه سوم، ساختماني که ما در آن ساکن بوديم واقع در برونکس نقل مکان کردند.ديويد پسر خانواده دانشجوي پزشکي و کتاب خواني مشتاق بود که اکثر اوقات فراغتش را در کتابخانه سپري ميکرد.
کتابدار کتابخانه زن جوان زيبايي بود با صدايي ملايم که لي لي نام داشت. او بسيار پرکار بود و پنهاني از همسايه تازه ما ،ديويد،نيز خوشش آمده بود و هر زمان که ديويد وارد کتابخانه مي شد،چشم هاي لي لي ميدرخشيد و مسير او را به سوي قفسه ها تعقيب مي کرد.اگر چه هرگز باب گفتگو را با ديويد نگشوده بود.او بسيار خجالتي بود و در آن روزها معمول نبود زني بدون معرفي اي رسمي ،با غريبه اي صحبت کند.
شبي، هنگامي که لي لي در حال تعطيل کردن کتابخانه بود، همکارش خم شد تا پاکت در بسته اي را بردارد که در کنار ميز افتاده بود.او پاکت را به لي لي نشان داد و آنها متوجه شدند که اين پاکت از يکي از بيمارستانهاي بزرگ شهر فرستاده شده است.
همکار لي لي گفت: به نظر مي رسد پاکت مهميه. شايد يه آدم بيچاره الان ديونه وار به دنبال اين باشه.بايد از جيبش و يا از لاي کتاب بيرون افتاده باشه.
لي لي نگاهي به آدرس دريافت کننده انداخت و با کمال تعجب آدرس ساختمان جنب محل سکونت خود را مشاهده کرد.پس نامه را گرفت تا در هنگام برگشت به خانه آن را به دربان ساختمان بدهد.
لي لي نامه را برداشت و از خانه خارج شد.او به ورودي جلوي ساختمان کناري وارد شد و صندوق هاي پستي را به دقت نگاه کرد."گوردن" نام فاميلي اي که بر روي پاکت نيز ذکر شده بود، را در آن ليست پيدا کرد و زنگ آن آپارتمان را به صدا در آورد.
صداي مبهم زني از داخل آيفون گفت: کيه؟
لي لي پاسخ داد : من کتابدار کتابخانه هستم.پاکتي رو از روي زمين کتابخونه پيدا کرده ام که به اسم ديويد گوردنه.شما کسي رو به اين اسم مي شناسين؟
صدا پاسخ داد:بله. ممکنه پاکت رو براي من بياريد بالا به آپارتمان شماره B3؟ من چند هفته پيش زمين خوردم و نمي تونم از پله ها پايين بيام.
لي لي پله ها را بالا رفت و با استقبال زني مسن با چهره اي شيرين روبه رو شد که بر عصايي تکيه کرده بود.
زن گفت: واقعا متشکرم. همون طوري که مي بينيد، من واقعا نميتونم از پله ها پايين بيام.
لي لي لبخندزنان گفت:بله، مي فهمم.بسيار خوب اين هم نامه.ديويد گوردن شوهر شماست؟ او پاسخ داد: نه، اون پسر منه.ما نميدونستيم نامه کجاست.او در حالي که سر تاپاي لي لي را ورانداز مي کرد گفت: گفتين نامه رو تو کتابخونه پيدا کردين؟
لي لي گفت: بله. من کتابدار اونجا هستم.اما در ساختمان بغلي شما سکونت دارم.پس برام زحمتي نداشت نامه رو براتون بيارم.
زن با چهره اي روشن و خندان گفت: بسيار خب، پس چرا ما اين جا مثل آدماي غريبه ايستاده ايم، خواهش مي کنم بياين تو بشينين تا با هم يه چايي بخوريم.
زن در حالي که صندلي را به لي لي نشان مي داد، درباره نامه صحبت کرد.او با افتخار مي گفت: وقتي من نامه هاي پسرم رو دريافت مي کنم هميشه اونا رو روي ميز آشپزخونه ميذارم تا وقتي به خونه برگشت اونارو برداره.اين نامه مهميه.و اونو لاي کتابش گذاشتم.مي دونين آخه اون براي گرفتن تخصص به دانشکده پزشکي ميره.
کمي بعد در باز شد و پسر او ديويد وارد خانه شد.با ديدن ديويد ، لي لي احساس کرد ضربان قلبش تندتر شد.مادرش با هيجان ماجراي نامه رو براي او بازگو کرد.
ديويد حيرتزده به لي لي نگاه کرد و گفت: خداي من،شما توي کتابخونه کار مي کنين.متشکرم.من همه جا رو براي پيدا کردن اين نامه گشته بودم.او به طرف مادر برگشت و گفت:مي بينين، من براي طرح پزشکي بيمارستان پذيرفته شده ام. سپس او به طرف لي لي برگشت و محجوبانه لبخند زد و گفت:مجددا از شما ممنونم خانم... من اسم شما رو نميدونم.
لي لي در حالي که گرم ترين لبخند ها را نثار او مي کرد گفت:"لي لي". در اين حال قلبش به شدت مي تپيد و اطمينان داشت گونه هايش نيز سرخ شده اند.
در اين ميان خانم گوردن لنگ لنگان به اين ور و آن ور مي رفت و ميز چاي و شيريني را مي چيد.سپس او به زوج جوان تعارف کنان گفت:بشينين،بشينين.
لي لي از ديويد سوال کرد:تصميم دارين تو چه رشته پزشکي تخصص بگيرين؟ديويد در حالي که هنوز لبخند بر لب داشت پاسخ داد:رشته قلب، واين نامه براي شروع کارمه.وقتي از بيمارستان نامه اي دريافت نکردم ديگه داشتم نگران مي شدم.و روي رفتن به جايي در غرب فکر مي کردم.،اما ترجيح مي دادم در همين شهر و تو اين بيمارستان مشغول به کار شم.
پس از آن بي مقدمه و ناگهاني گفت:شنبه شب با من به سينما مياين؟
قبل از آنکه لي لي بتواند نفسش را فرو دهد،خانم گوردن دستش را در دست گرفت و گفت:اوه،بله،لي لي! خواهش ميکنم قبول کن.
لي لي خنديد وگفت:بله،خيلي دلم مي خواد.
و به اين ترتيب زندگي ديويد و لي لي با يکديگر آغاز شد.
اما حالا بشنويد اصل ماجرا را. اکنون پس از 25 سال که از ازدواج آنها مي گذرد،ديويد حقيقت ماجراي نامه را براي ما تعريف کرد.ديويد که حالا متخصص قلب و عروق گرديده بوددر حالي که لي لي دلبند،مادر 3 فرزندش،در کنارش نشسته بود، صحبت هايش را آغاز کرد.
مي دانيد، چنانکه ديويد تعريف مي کرد او کتابخوان مشتاقي نبود.او تنها مشتاق ديدن کتابدار جوان و زيباي کتابخانه بود.او درباره اين دختر که در کتابخانه محل کار مي کرد با مادرش صحبت کرد وگفت به علت خجالتي بودن دختر نمي داند چگونه با او آشنا شود.مادرش نقشه اي طرح کرد.هر بار که ديويد به کتابخانه مي رفت نامه اي به آدرس خودش بر روي زمين مي انداخت به اين اميد که لي لي آن را بردارد و براي دادن آن به ديويد او را صدا بزند و به اين بهانه ديويد بتواند سر صحبت را با او بگشايد.به اين ترتيب ديويد هر بار که به کتابخانه مي رفت نامه اي را بر زمين مي انداخت اما هر بار فردي ديگر پاکت را در حال فرود آمدن بر روي زمين مشاهده مي کرد و فورا آن را بر مي داشت و به او ميداد.هر بار او فرياد "آه ،آقا" را در هنگام روي برگرداندن مي شنيد، که هيچ گاه صداي لي لي نبود.
اين بار ديويد منتظر ماند تا همه به غير از لي لي وهمکارش آنجا را ترک کردند.بار ديگر نامه را در کنار نيز تحرير انداخت.روز بعد او اميدوار بود که بتواند نزد لي لي برود و از او سوال کند نامه اي به نام ديويد گوردن پيدا کرده يا خير.اما هنگامي که لي لي خود براي تحويل نامه ظاهر گرديد ديويد دريافت که نقشه به مراتب بهتر از تصور او انجام گرديده است.
در حالي که ديويد اين ماجرا را تعريف مي کرد،لي لي همسر زيبايش هيجانزده شروع به خنديدن کرد وپس از اينکه نفسي تازه کرد با چشماني که مي درخشيد رو به ديويد کردو گفت:تو در پاکت رو خوب نبسته بودي.ما تو کتابخونه اون رو باز کرديم و من ديدم که جز تکه کاغذ سفيدي چيز ديگه اي تو پاکت نيست. و مي مردم براي اينکه بفهمم هدف تو از اين کار چيه.بنابراي بازي رو ادامه دادم.ديويد تو واقعا هنرپيشه بي نظيري بودي.
"اما،آه،ديويد ! واقعا دوستت دارم."
و اين بود ماجراي واقعي ملاقات ديويد و لي لي.
"از کتاب غذاي روح براي مجردها:جک کانفيلد و مارک ويکتور هانسن."

اگر فرصت اين را داشتم که از اولين روز تولد فرزندم دوباره او را تربيت کنم: به جاي اينکه با انگشت خود او را تهديد کنم، در کنارش مي نشستم و انگشتم را در داخل رنگ کرده و به همراه او نقاشي مي کردم.
کمتر از او ايراد مي گرفتم و بيشتر با ائ ارتباط عاطفي برقرار مي کردم.
چشم خود را از صفحه ساعت برداشته و با چشمان خود او را مي نگريستم.
کمتر به دانستن هر چيز توجه مي کردم و بيشتر توجه کردن را مي دانستم.
بيشتر با او قدم مي زدم و بادبادک هوا مي کردم.
تظاهر به جديت را کنار مي گذاشتم وبيشتر با جديت با او بازي مي کردم.
به جاي اينکه دستش را گرفته و محکم به دنبال خود بکشم،بيشتر در آغوشش مي گرفتم.
کمتر قاطعيت نشان ميدادم و بيشتر انعطاف پذير مي شدم.
قبل از اينکه به فکر ساختن خانه براي او باشم ، احساس ارزش به خود را در وجودش پايه گذاري مي کردم.
عشق به قدرت را کمتر به او مي آموختم و بيشتر،قدرت عشق را به او ثابت مي کردم.
"ديانه اومنز"

.jpg)
.jpg)
مردم مي گفتند ساختن يك خط راه آهن از سطح دريا در ساحل اقيانوس آرام به سمت رشته كوههاي آند غير ممكن است،با اين وجود،اين كاري بود كه ارنست مالي نوفسكي_مهندس لهستاني الاصل_ مي خواست انجام دهد.او در سال 1859 ساخت يك راه آهن را طراحي كرد كه كالائو در كشور پرو را به خاك اصلي اين كشور وصل مي كرد.و ارتفاع آن بيش 5000 متر بود.ارتفاع،هواي بسيار سرد،يخچالهاي طبيعي و امكان آتشفشان كار كردن را دشوار مي كرد.اما مالي نوفسكي و گروه كاريش موفق به انجام آن شدند.تقريبا صد تونل و پل در آنجا قرار دارند كه شاهكارهاي عظيم مهندسي هستند.تصورش هم مشكل است كه چگونه اين كار با تجهيزات نسبتا ابتدايي ،ارتفاعات زياد و زمين كوهستاني كه موانع آن هستند،انجام شده باشد.اين مسير راه آهن هنوز پا برجاست تا نمونه اي از سرسختي مرداني باشد كه آن را ساخته اند.مهم نيست كه طي اين عمل براي آنها چه اتفاق افتاده است،مهم اين است كه مالي نوفسكي و تيمش هرگز،هرگز و هرگز كار را رها نكردند.

دخترک از پدر بزرگش پرسيد: پدر بزرگ درباره چي مي نويسي؟
پدر بزرگ پاسخ داد: درباره تو دخترم.اما مهمتر از آنچه مي نويسم ،مدادي است كه در دست من است.ميخواهم وقتي بزرگ شدي مثل اين مداد باشي.
دخترک با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصي نديد.پرسيد: اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است كه ديده ام.
پدر بزرگ گفت: بستگي داره چطور به آن نگاه كني. در اين مداد 5 صفت است كه اگر بدستشان بياوري،براي تمام عمرت به آرامش ميرسي.
صفت اول: ميتواني كارهاي بزرگ بكني،اما هرگز نبايد فراموش كني كه دستي وجود دارد كه حركت تو را هدايت مي كند.
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بكشي و از مداد تراش استفاده بكني.اين سبب مي شود مداد كمي رنج بكشد، اما آخر كار نوكش تيزتر ميشود و اثري كه از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريك تر است.پس بايد رنج هايي را تحمل كني،چرا كه رنج سبب مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم:مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاك كردن يك اشتباه از پاك كن استفاده كنيم.بدان كه تصحيح يك كار خطا ،كار بدي نيست.در واقع براي اينكه خودت را در مسير درست نگه داري مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شكل خارچي مدادمهم نيست،زغالي اهميت داردكه داخل چوب است.پس هميشه مراقب درونت باش.
صفت پنجم: مداد هميشه اثري از خود به جا مي گذارد.هر كاري در زندگي اثري از تو به جه مي گذارد.پس تلاش كن نسبت به كاري كه مي كني هوشيار باشي و بداني كه چه مي كني.
.jpg)
راستی وبلاگم ۲ ساله شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدايا ديدي....
خدايا ديدي اين عشق با من چه كرد؟؟؟
چقدر اين هداي بغض آلود بهاري دلتنگم ميكند.
بغضي كه هر لحظه ميخواهد اما نميشكند.
باران لطافتش را ارزاني ام ميدارد.
اما من باز بغض آلودم.
شده ام درختي كه شوق جوانه زدن يادش رفته.
پرنده اي كه پريدن نميداند.
انگار در خوابي رفته ام كه حتي عطر بهار نارنج هم نميتواند بيدارم كند.
به خورشيدي چشم دوخته ام
كه فردايم را روشن خواهد كرد
و مرا به خويش خواهد خواند
تا دوباره جاني بگيرم
تا دوباره لذت زندگي را بفهمم
ميدانم فرداي روشنم مي آيد
اما ترس نبودنت اميدم را ميگيرد…
ميترسم اگر فردا بيايد، تو ديگر در جاده نباشي.
ميترسم تو و خورشيد با هم نياييد
خدايا ديدي اين عشق با من چه كرد؟
كابوس نبودنت روياهايم را ويران ميكند.
دشت اميدم را آتش ميزند
و مرا به تلخيها و تاريكيها ميبرد.
چشم هايم را به آسمان ميبندم،
تا نگاهت يادم برود.
سروها را خم ميكنم،
تا قامتت فراموشم شود.
و كوهها رابه خاطر مي سپارم
تا يادم باشد،شكوهت از سنگدلي ات است.
یگانه

در زندگي فرصت هاي بسيار كمي پيش مي آيد كه تو شخصي كه دوستش داري و او نيز تو را دوست دارد ، را ببيني.اگر چنين فرصتي برايت پيش آمد ،رهايش مكن. ممكن است چنين فرصتي هرگز دوباره بر سر راهت نيايد.
ما زمان زيادي را صرف يافتن انسان هاي شايسته براي دوست داشتن،يا پيدا كردن عيب در كسي كه دوستش داريم صرف ميكنيم. درست زمانيكه در عوض بايد خودمان در دادن عشق بهترين باشيم.
اگر كسي واقعا برايت مهم باشد، در جستجوي عيب هايش نيستي،به دنبال پاسخ ها نيستي،به دنبال اشتباهات نميگردي،درعوض بااشتباهات مي جنگي و عيبها را مي پذيري و بهانه ها را ناديده ميگيري.
هرگز دوست قديمي ات را رها مكن، نميتواني كسي را پيدا كني كه جاي او را برايت پر كند.
پنج قانون براي شاد بودن:
1) قلبت را از كينه رها كن.
2) ذهنت را از نگراني ها آزاد كن.
3) ساده زندگي كن.
4) زياد ببخش.
5) كمتر انتظار داشته باش.
از كتاب"فرشتگان برف". وقت كردين ،حتما اين كتابو بخونين.

آري، گاهي اوقات عاشق مي شويم....
و طوري عشق مي ورزيم كه گويا معشوق پاره اي از تنمان شده و هر لحظه او را به خود نزديكتر مي بينيم.طوري كه همه آينده خود را در وجود او خلاصه كرده و حتي گاهي اوقات زندگي بدون او را بدتر از جهنم مي بينيم.وگاهي اوقات دلمان آنقدر برايش تنگ مي شود كه ميخواهيم او را از رويا هايمان بيرون كشيده و در دنياي واقعي در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گريه كنيم......

اگر تو باز نگردي ،
نهال هاي جوان اسير گلدان را
كدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟
چه كس به جاي تو آن پرده هاي توري را
به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد؟
اگر تو باز نگردي،
اميد آمدنت را به گور خواهم برد.
و كس نميداند كه در فراق تو
چگونه خواهم زيست؟
چگونه خواهم مرد؟؟؟![]()
.gif)
هرگز دوباره باز نخواهي گشت
و من تمام شب
اين كوچه باغ دهكده را
با گامهاي خسته
طوافي دوباره خواهم كرد
و شكوه تو را تا صبح
تا طلوع سحر
با ستاره خواهم كرد
بيهوده انتظار تو را دارم
ميدانم برنميگردي
هر چند اينجا بهشت شاد خدايان است
بي تو براي من
اين سرزمين غمزده زندان است.

توي تنگناي پيچاپيچ زندگي
پشت تمامي خاطرات مرده شون
دارن قلب شكسته اي رو تو مسلخ آرزوهاش
به صليب ميكشن
قلب شكسته با تموم وجود فرياد ميزنه:
خدایا خوابیدی؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()

به رود زمزمه گر گوش كن
كه ميخواند
سرود رفتن و رفتن
و برنگشتنها....

در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
ميتواني تو به لبخندي
اين فاصله را بر داري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو
شكوهي ديگر رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي بخشي.![]()
![]()
![]()
بي تو طوفانزده دشت جنونم صيدافتاده به خونم
تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي
بي من از شهر سفر كردي و رفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي
چو در خانه ببستم دگر از پاي نشستم
گوئيا زلزله آمد،گوئيا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
برنخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي
تو همه بود و نبودي ،تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من كه ز كويت نگريزم
گر بميرم زغم دل ،با تو هرگز نستيزم.
من و يك لحظه جدايي،نتوانم
نتوانم
بي تو من زنده نمانم![]()
![]()
![]()
راستی وبلاگم یک ساله شد.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رفتنت آغازويراني است حرفش را نزن.
ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن.
گفته اي ديگرچشم بردارم من ازچشمان تو
چشم هايم بي تو بارانيست حرفش را نزن
دوست داري بشكني قلب پريشان مرا
دل شكستن كارآساني است حرفش رانزن
خورده اي سوگندروزي عهدمان رابشكني
اين شكستن نامسلماني است حرفش را نزن
حرف رفتن ميزني وقتي كه محتاج توام
رفتنت آغازويراني است حرفش را نزن.![]()
![]()
.gif)
طاقت خوشبختي مارانداشت
پيش پاي ما سنگي گذاشت
ناگهان ازمرگ ما پروانداشت
گرچه آب رفته بازآيد به رود
ماهي بيچاره اما مرده بود.![]()
![]()
.gif)
.gif)
دلم ميخواست:
بند از پاي و جان باز ميكردند.
كه من تا روي بام ابرها پرواز ميكردم.
از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش ميرفتم.
در آن درگاه درد خويش را فرياد ميكردم
كه كاخ صد ستون كبريا لرزد
مگر يك شب از اين شبهاي بي فرجام
ز يك فرياد بي هنگام
به روي پرنيان آسمانها
خواب در چشم خدا لرزد
دلم ميخواست:
دنيا رنگ ديگر بود.
خدا با بنده هايش مهربانتر بود.
از اين بيچاره مردم ياد مي فرمود
دلم ميخواست:
زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويخت
كه مظلومان خدا را پاي آن زنجير زدرد خويشتن آگاه ميكردند
چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خويش را از خداي خود ميگيرد
چه شيرين است اما من،
دلم ميخواست اهل زور وزر به ناگاه
ز هر سو راه مردم را نميبستند و زنجير خدا را بر نمي چيدند.
دلم ميخواست:
دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم ميخواست :
مردم در همه حال با هم آشتي بودند.
طمع در مال يكديگر نميكردند
كمر بر قتل يكديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامراديهاي يكديگر نميجستند
از اين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز ميكردند.
چو كفتاران خون آشام
كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند.
چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است.
دلم ميخواست:
دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه ميكردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان
در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند
خدا زين تلخ كامي هاي بي هنگام بس ميكرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميكرد.
نمي گويم به هر كس بخت و عمر جاودان ميداد
نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان ميداد
همين ده روز هستي را امان ميداد
دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان ميداد
دلم ميخواست:
عشقم را نمي كشتند
صفاي آرزويم را كه چون خورشيد تابان بود ميديدند
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند.
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند.
به باد نامراديها نميدادند.
به صد ياري نمي خواندند.
به صد خواري نمي راندند.
چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند.
دلم ميخواست:
يك بار ديگر او را در كنار خويش ميديدم.
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم.
دلم يك بار ديگر همچو ديدار نخستين
پيش پايش دست و پا ميزد.
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هوي ميكرد
غم گرمش نهان گاه دلم را جستجو ميكرد.
دلم ميخواست:
دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميكرد.
دلم ميخواست:
سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليدي ها و زشتي ها به زير خاك مي رفتند
بهاري جاودان آغوش وا ميكرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميكرد.
بهشت عشق مي خنديد به روي آسمان آبي آرام
پرستو هاي مهر و دوستي پرواز مي كردند.
مگو اين آرزو خام است.
مگو روح بشر همواره سر گردان و ناكام است.
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد
اگر اين آسمان در هم نميريزد
بيا تا ما
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم.
به شادي گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
فریدون مشیری![]()
![]()
![]()